بازآفرینی نمایشی «اشمیگادون!» در برادوی؛ از تلویزیون تا صحنه با طعمی از پودینگ ذرت برای همه

عکاس: متیو مورفی و ایوان زیمرمن
به گزارش آژانس خبری سینمادرام، نمایش موزیکال «اشمیگادون!» اگرچه به اندازهٔ «تایتانیک» عجیبوغریب و خندهدار نیست، و تیزی و شوخیهای «سامثینگ راتن!» را هم ندارد، و البته به اندازهٔ «اسماش» هم بیهویت نیست، اما جایی میان این آثار موزیکال معاصر که خودِ ژانر موزیکال را دست میاندازند، قرار میگیرد و در همان نقطه هم بهخوبی مینشیند. این اثر که بر اساس فصل نخست یک مجموعهٔ تلویزیونی ساخته شده، سرگرمی روشن و دلپذیری است که میتواند برای مدتی کوتاه شما را از دردسرها و آشفتگیهای دنیای واقعی جدا کند.
شوخیهای موزیکال این نمایش بیشتر بر دانستههای عمومی تکیه دارد؛ چیزهایی که شاید از سریالهایی مثل «گلی» یا حتی بعضی قسمتهای «سیمپسونها» به یاد داشته باشیم. با این حال، اثر ساختهٔ سینکو پال لحظاتی هم دارد که برای تماشاگران حرفهای و جدی تئاتر جذابتر است؛ همان لحظات ریز و ظریفی که فقط اهلش متوجه میشوند. اگر بدانید سرنوشت آن مردان خوشچهرهٔ نمایشهای سیار که هر لحظه آمادهٔ اجرای یک حرکت باله هستند چه میشود، «اشمیگادون!» حسابی شما را مجذوب خواهد کرد.
اگر مجموعهٔ تلویزیونی سالهای اخیر را ندیده باشید، داستان از این قرار است: یک زن و مرد جوان که هر دو پزشک هستند (الکس برایتمن و سارا چیس)، در نزدیکی دستگاه فروش خودکار بیمارستان بهطور اتفاقی با هم آشنا میشوند، ازدواج میکنند و چند سال بعد کارشان به جر و بحث میکشد؛ تا جایی که بیشتر از یکدیگر، سرگرم تلفنهای همراهشان هستند. این روند با پرشهای زمانی و بهشکلی هوشمندانه در مدت کوتاهی روی صحنه روایت میشود.
در جریان یک پیادهروی در دل جنگل و در قالب یک اردوی مشاورهٔ ازدواج، جاش و ملیسا از پلی شبیه داستانهای پریان عبور میکنند و ناگهان خود را در سرزمینی مییابند که حالوهوایی نوستالژیک دارد؛ جایی میان فضای رنگارنگ «مرد موسیقی»، افسون «بریگادون» و وسوسههای کارناوالی «کاروسل». جاش که اصولاً از موزیکال متنفر است (حتی از «آواز در باران» هم بدش میآید، با وجود تمام تلاشهای ملیسا برای قانع کردنش)، حالا ناخواسته درست در دل چنین دنیایی گیر افتاده است.
خیلی زود، جاش و ملیسا به همراه تماشاگران با اهالی این شهر آشنا میشوند؛ مردمی با لباسهای ساده و قدیمی که برای معرفی خود، دستهجمعی ترانهٔ محلی «اشمیگادون!» را میخوانند؛ ترانهای که شباهتش به آهنگ معروف «اوکلاهما!» آنقدر هست که لبخند بر لب بیاورد. پسربچهای بامزه با لکنت زبان حضور دارد که اگرچه نامش وینتروپ نیست، اما کاملاً یادآور اوست. کارگر خوشقیافه و بیقیدوبند کارناوال، دنی بیلی، تلاش میکند دل ملیسا را به دست بیاورد، آن هم با حالوهوایی شبیه بیلی بیگلو. در همین حال، دختری محلی به نام بتسی (مکنزی کورتز) که حالوهوایی شبیه ادو انی دارد، به جاش علاقهمند میشود. اگر هیچچیز دیگر هم جواب ندهد، او امیدوار است با پودینگ ذرت خوشمزهاش دل جاش را ببرد؛ و بله، این نمایش کاملاً از تمام ایهامها و کنایههای ممکن باخبر است، چه دوپهلو باشند چه حتی سادهتر از آن.

عکاس: متیو مورفی و ایوان زیمرمن
همانطور که شخصیتهای مختلف ساکن این شهر بهوضوح از کاراکترهای نمایشهای دوران طلایی برادوی الهام گرفتهاند، موسیقی نمایش هم وامدار همان دوره است. سینکو پال بهعنوان آهنگساز، مجموعهای از قطعات را کنار هم چیده که حالوهوایشان آشناست؛ انگار همیشه جایی در حافظهمان بودهاند، حتی اگر نتوانیم دقیق به زبانشان بیاوریم. برخی از ترانهها بیش از بقیه به آثار اصلی نزدیکاند؛ مثلاً قطعهٔ «تو رامم کردی» که دنی اجرا میکند، یادآور «تکگویی» بیلی بیگلو در «کاروسل» است. یا «مصیبت» که یک ترانهٔ سریع و پرکلمه است و از «دردسر درست کردی» در «مرد موسیقی» الهام گرفته، و در اینجا آنا گاستیر در نقش همسر کشیش کتابسوز، آن را با انرژی زیادی اجرا میکند. از همه آشکارتر هم «حرفهای بچگانه» است که با الگوبرداری مستقیم از «دو، ره، می» در «اشکها و لبخندها»، به شکلی کاملاً صریح به توضیحی زیستی دربارهٔ منشأ تولد بچهها میپردازد.
اگر نسخهٔ تلویزیونی را دیده باشید، برخی از این لحظات برایتان آشنا خواهد بود؛ از جمله بخش محبوب «پودینگ ذرت». اما چیزی که شاید کمتر به چشم آمده باشد، حس عجیب تماشای چنین دنیای خیالی در قاب بیشازحد واقعی تلویزیون است. روی صحنه، جاش و ملیسا که از دنیای واقعی وارد این فضا شدهاند، بهطور کامل در دل یک موزیکال واقعی قرار میگیرند، نه چیزی شبیه بازتابی از جنس «نمایش ترومن». در این انتقال از تلویزیون به صحنه، شاید بخشی از آن حس اولیه از دست برود، اما با لباسهای خیرهکننده، اجرای پرانرژی آواز و رقص و حالوهوای شاد و سرزندهای که سراسر سالن ندرلندر را پر میکند، این ایرادهای کوچک خیلی زود به حاشیه رانده میشوند.

عکاس: متیو مورفی و ایوان زیمرمن
بازیگران این نمایش، زیر نظر کریستوفر گاتلی که کارگردانی و طراحی حرکات را با انرژی و هماهنگی چشمگیری بر عهده دارد، بهوضوح از اجرای خود لذت میبرند؛ و حق هم دارند. آنا گاستیر همچنان همان توانایی کمیک دوران حضورش در برنامهٔ طنز تلویزیونی را حفظ کرده و ذرهای از مهارتش کم نشده است. شخصیت خشک و سختگیر او در نقش المیرا گالچ بهطرزی بینقص اجرا میشود و اجرای ترانهٔ «مصیبت در اشمیگادون» او هم به همان اندازه درخشان است. اگر سینکو پال روزی تصمیم بگیرد دنبالهای صحنهای برای این اثر بسازد و خط زمانی برادوی را جلو ببرد، حضور گاستیر در آن پروژه کاملاً ضروری به نظر میرسد.
هر یک از بازیگران لحظهای برای درخشش دارند: سارا چیس، آن هارادا، ایوان هرناندز که نقش پزشک شهر را بازی میکند و رفتار خشک و رسمیاش یادآور کاپیتان فون تراپ است، و برد اسکار در نقش شهردار منلاو که گرایشهای پنهانیاش را پشت لباسهایی رنگارنگ و اغراقآمیز پنهان میکند؛ لباسهایی که فقط با احساس لطیف و علاقهٔ پنهانیاش به کشیش خجالتی شهر (با بازی مولیک پانچولی) برابری میکند.
در این میان، تنها کسی که به نظر میرسد کمی از این فضای پرشور فاصله دارد، الکس برایتمن است. او در نقش جاش، مردی منطقی و مخالف موزیکالها، فرصت چندانی برای بروز انرژی همیشگیاش پیدا نمیکند. بازیگری که در آثاری مثل «بیتلجوس»، «مدرسه راک» و «اسپملات» حضور پررنگی داشته، اینجا کمتر مجال شوخی و نمایش پیدا میکند و حتی ترانههای زیادی هم برای اجرا ندارد. شخصیت جاش اغلب در حال غر زدن است و جملاتی از جنس «یکی منو خلاص کن» میگوید، در حالی که اطرافش پر از آدمهایی است که با تمام وجود در شادی و هیجان آواز و رقص غرق شدهاند. واقعاً جای ترحم دارد.
عنوان: اشمیگادون!
محل اجرا: تئاتر ندرلندر برادوی
کارگردان: کریستوفر گاتلی
متن و موسیقی: سینکو پال (بر اساس مجموعهٔ ساختهشده توسط سینکو پال و کن داوریو)
بازیگران: الکس برایتمن، سارا چیس، آنا گاستیر، آن هارادا، برد اسکار، ایزابل مککالا، ایوان هرناندز، مولیک پانچولی، مکس کلیتون، مکنزی کورتز، آیان دیوپ
مدت زمان: دو ساعت و سی دقیقه (بههمراه زمان تنفس)







